چهار شنبه22خرداد92
سلام عزیزترینم. دلم برات تنگ شده.امروز دخترم دوسال و نیمش شده و دقیقاً هم دوساله که میارمش مهد یعنی از 6ماهگی.روزهای اول مهد واقعاٌ برای هر دومون سخت بود ولی حالا که بزرگتر شدی و می تونی با همکلاسی هات بازی کنی مهد رو دوست داری. مخصوصاً خاله هات رو. البته بعضی وقت ها هم که حوصله نداشته باشی بهم می چسبی و حاضر نیستی بری و در این زمانها خاله ساناز به دادمون می رسه و تو رو با ترفند ماهی قرمز تنگ بلور می برت تو کلاس.
قشنگم! دوست دارم همیشه شاد باشی. بر من ببخش که مجبورم ساعاتی از روز را در کنارت نباشم. وقتی بزرگ شدی شرایطم رو درک می کنی.

چند روز پیش با دخترم رفته بودیم بیرون. بعد خرید آویسا اصرار کرد که بریم پارک. بردمش پارک محل. یه گشتی زد و کمی تاب خورد و طبق قولی که به من داد تا گفتم بریم خونه اونم با من اومد بدون داد وفریاد و گریه. احساس می کنم دخترم داره کم کم بزرگ میشه.
اینم چند تا عکس از روزی که دخترم با مامانش رفتن پارک دم خونه.







چهار شنبه22خرداد92 
